بنام یگانه ای که تنهایی برازنده ی اوست

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟.... گفت آغازش سراسر بندگیست.... گفتمش پایان آن را هم بگو.... گفت پایان همه شرمندگیست.... گفتمش درمان دردم را بگو.... گفت درمانی ندارد بی دواست.... گفتمش یک اندکی تسکین آن.... گفت تسکینش همه سوز و فنا ست

 

 

خدايا، گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي.... اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک، تو با خون جگر کردي؟.... از شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي؟

 

 

 

گویند : خدا همیشه با ماست ... ای غم نکند خدا تو باشی ؟!؟ ...

 

 

 

مرا اگر صد بار از خود براني دوستت دارم به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم به جرم عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم جگرسهل است اگرخونم فشاني دوستت دارم

 

 

شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست ... اين دل من با نگاهي سرد پرپر مي شود ...

 

 

 

ای یار به جهنم که مرا دوست نداری از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری اگر روزی بری و یار بگیــــــــــــــــــــری الهی تب کنی فرداش بمــــــــــیری الهی سرخک و اوریون بگیـــــــــــــری تب مالت و فشار خون بگیــــــــــری اگر بردی از این ها جان سالــــــــــــم الهی درد بی درمان بگیـــــــــــــــری الهی تو بمیری من بمانـــــــــــــــــــم سر قبرت بیام قرآن بخوانــــــــــــ

 

-

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود ... تا اسير غصه ی فردا نبود ... کاش بودی تا برای قلب من ، زندگی اين گونه بی معنا نبود  ... کاش بودی تا لبان سرد من ، بی خبر از موج و از دريا نبود ... کاش بودی تا فقط باور کنی ، بعد تو هرگز زندگی زيبا نبود ...

 

 

-

 

 

 

بي تو نه کار جهان لنگ شده... نه بين زمين و آسمان جنگ شده... نه قلب بلور شيشه از سنگ شده... فقط دل من براي تو تنگ شده

 

-

 

 

 

مرا جادوی چشمت داد بر باد / تو آدم زاده هستی یا پریزاد نمی دانم میان این همه خلق / رگ خوابم چرا دست تو افتاد

 

-

 

 

من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم از رفتن من باش شاد از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو زودتر از من میـروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را..

 

-

 

 

ماهي شده بود باورش، تور اگه بندازن سرش ميشه عروس ماهي‌ها، شاه ماهي ميشه همسرش. ماهيِ باورش نبود ، تور اگه بندازن سرش، نگاه گرم ماهيگير ميشه نگاه آخرش.

 

---

 

 

هنگام سپيده دم خروس سحري .....داني كه چرا همي كند نوحه گري......يعني كه نوشتند در آيينه ي صبح.....بگذشت شبي ز عمر و تو بي خبري

 

 

خواهرم در كوچه ارايش مكن / از جوانان سلب اسايش مكن گيسوان از روسري بيرون مريز /بر مسير ديدگان افسون مريز خواهرم اين لباس تنگ چيست / پوشش چسبان رنگارنگ چيست خواهرم اينقدر تنازي مكن / با امور شهر لجبازي مكن در امور خويش سر گردان مشو / لايق چشمان نامردان مشو

 

 

 

 

به غم کسي اسيرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گويد: دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد و دل او خبر ندارد

 

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است ؛اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است؛ اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 

دوست دارم سیگار باشم لوتیا دودم بکنن..... دوست ندارم شمع باشم دخترا فوتم بکنن

 

 

 

ديرست که دلدار پيامي نفرستاد ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيکي نداد  و سلامي نفرستاد

 

 

 

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببازم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت

 

 

 

 

عشق يعني يك سلام بي جواب عشق يعني حسرت تشنه به آب عشق يعني يك شب پر رمز و راز عشق يعني كوله باري از نياز عشق يعني چشمه آب زلال عشق يعني يك فروغ بي زوال عشق يعني در شب در ماندگي خسته از اين روزگار بندگي معني عشق و دل و دلدادگي در كتاب قصه اي از بچگي در ميان لحظه هاي خستگي عقل را شالوده بود اين زندگي

 

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند ... آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند.....   آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي ، به خـدا مثـل تـو تنهـاست ، بخند....    دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد ، شوخـيِ کاغــذي ماسـت ، بخند....    فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است ، فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند .....   صبحِ فردا به شبت نيست که نيست ، تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند .... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم ، پَر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:17  توسط محسن   |